...هر روز پاییزه

تو را من بی نهایت دوست دارم

حسادت...

حسادت می‌کنم به استکانِ پر از چایی که لب‌هاتو می‌بوسه
حسادت می‌کنم به گلِ سرخی که رو میزِ اتاقِ تو می‌پوسه

حسادت می‌کنم به پیرهنی که تنت رُ توی آغوشش گرفته،
به اون تقویمِ رو میزی که دستات ورق می‌زننش هفته به هفته

حسادت می‌کنم به قابِ عکسی که عکسِ تو میونِ اون می‌خنده
حسادت می‌کنم به ساعتی که همیشه به مچِ دستِ تو بنده

حسودی می‌کنم به اون نسیمی که می‌پیچه به دورت مثلِ پیچک،
به مهتابی که می‌تابه به چهره‌ت شبا که خوابی مثلِ یه عروسک
اگه مردی رُ می‌شناسی که از من تو رُ بیشتر بخواد، مثلِ یه مجنون،
نشونم بده تا سجده‌ش کنم من، درست یک لحظه قبل از کشتنِ اون!

حسادت می‌کنم به شونه‌ی تو که هر روز گم می‌شه تو عطرِ گیست
حسادت می‌کنم به حوله‌یی که کشیده می‌شه رو صورتِ خیست

حسادت می‌کنم به بالشی که سرت رُ روی سینه‌ش می‌فشاره
حسادت می‌کنم... حتا به بارون که داره پشتِ پنجره‌ت می‌باره

حسادت می‌کنم... حتا به کفشات که پاهاتو می‌بوسن هر دقیقه،
به اون سنجاقِ کوچیکی که موهات با اون جمع می‌شه بالای شقیقه

حسودی می‌کنم به اون نسیمی که می‌پیچه به دورت مثلِ پیچک،
به مهتابی که می‌تابه به چهره‌ت شبا که خوابی مثلِ یه عروسک
اگه مردی رُ می‌شناسی که از من تو رُ بیشتر بخواد، مثلِ یه مجنون،
نشونم بده تا سجده‌ش کنم من، درست یک لحظه قبل از کشتنِ اون!

[ یکشنبه 1393/08/18 ] [ 0:55 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

خواب

لالایی میخونم روتو میپوشونم

 

بی ترس و اضطراب با من بری به خواب

 

جوونم کن اگه جرم جوونی جوونی کن که پامون گیر باشه

 

فقط تقدیرکه  میشه همیشه دعا کن عشقمون تقدیر باشه

 

تو داری خالق اون لحظه میشی که من شادم سر راه نگاهت

 

از اینجا حاله ماه رو نگاه کن ببین امشب چقد ماهه نگاهت

 

تو نزدیکی که دنیا دور میشه

 

ادم با عشق تو مغرور میشه

 

خیالم راحته هستی و هر شب 

 

تو اغوش خودم خوابی همیشه

 

ادم بدون روح میمونه روی آب

 

عادت کن هرشب با من بری به خواب

 

من با تو روشنم تنها به من بتاب

 

دست منو بگیر با تو برم به خواب

 

جوونی کن اگه جرم جوونی جوونی کن رو دنیا پا بزارم

 

تو اغاز همین پایان خوبی چه روزای قشنگی با تو دارم

 

بگو چشمامو رو دنیا ببندم بزار چیزی به غیر تو نبینم

 

فقط دور تو میچرخم همیشه تو خورشیدی و من کل زمینم

 

چجوری پنجره بازه به بیرون تو خوابیدی ولی بیداره شیشه

 

ببین احساس قشنگ دیروز منو تو چه احساس قشنگی داره میشه

لالایی میخونم رو تو میپوشونم بی ترس و اضطراب با من بری به خواب

 

ادم بدون روح میمونه روی اب عادت کن هر شب و با من بری به خواب

 

 

 

[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 18:41 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

گفتمش...

گفتمش بی تو چه میباید کرد؟ عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش همدم شب هایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید.. به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد...!

[ دوشنبه 1392/12/05 ] [ 14:21 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

بعد از من...

بعد از من اگر روزی بغض گلویت را فشرد

پای احساست اگر بر سنگ خورد

یا اگر یک روز دستان توهم

گرمی دست کسی را در میان خود ندید

وندر آن هنگام تلخ

که فضای سینه ات جز آه آتشناک چیزی را نمیداد گذر

یادی از این عاشق افسرده کن

بعد از من اگر زین کوچه ها مرد تنهایی گذشت

در نگاه او برق نیاز...

در پایش پینه بود...

یادی از این خسته دل مرده کن

روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به خاک

یا گل پژمرده ای دیدی به باغ

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ

یادی از این شاعر پژمرده کن

گر شبی تنها شدی در خلوتی

یافتی از شهر گریه مهلتی

لیک اشکس گونه ات را تر نکرد

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد

روزگاری بعد از این گر توهم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم...

 

[ دوشنبه 1392/12/05 ] [ 14:8 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

مال تو...

آسمان چشمهایم مال تو

اشک های جان گدازت مال من

خنده های دلگشایم مال تو

بی قراری درد و رنجت مال من

باغ سر سبز خیالم مال تو

دشت غمناک وجودت مال من

خنده های وقت وصلت مال تو

انتظار و صبر و هجرت مال من...

 

[ دوشنبه 1392/12/05 ] [ 13:59 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نامه زمستان...

باران که می زند به پنجره جای خالی ات بزرگتر می شود

وقتی مه بر شیشه ها مینشیند و بوران شبیه خون می زند

وقتی که گنجشک ها برای بیرون اوردن ماشینم از دل برف ها سر میرسند

حرارت دستان تورا به یاد می اورم

و سیگار هایی که باهم کشیده ایم

نصف من...

نصف تو ...

مثل سربازهای همسنگر

وقتی باد پرده های اتاق مرا به بازی میگیرد

خاطرات عشق زمستانیمان را به خاطر می اورم

دست به دامان باران میشوم تا در جای دیگر ببارد

و برف که بر شهر دوری...

ارزو میکنم خدا زمستان را از تقویم خود حذف کند

نمیدانم چگونه این فصل را بی تو تاب اورم

 

[ چهارشنبه 1392/09/13 ] [ 13:47 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نامه

دوست دارم با تو از چراغ قرمز ها بگذرم

در کنارت شوقی کودکانه دارم برای تملک میلیون ها برگ جریمه

میلیون ها حماقت...

وقتی بازویت در بازویم در هم میپیچد می خواهم تابلوهای شیشه ای

عشق را در هم شکنم

و اعلامیه های دولتی را که از مصادره عشق سخن میگویند...

چه لذتی دارد شنیدن صدای شیشه های شکسته زیر چرخ ماشین

 

 

[ چهارشنبه 1392/09/13 ] [ 13:39 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

دوست دارم با تو از چراغ قرمز ها بگذرم

در کنارت شوقی کودکانه دارم

برای تملک میلیون ها برگ جریمه

میلیون ها حماقت...

وقتی بازویت به بازویم میپیچد

میخواهم تابلوهای شیشه ای عشق را درهم شکنم

و اعلامیه های حکومتی را

که از مصادره عشق سخن میگویند...

چه لذتی دارد شنیدن شیشه های شکسته زیر چرخ ماشین!

 

 

 

 

[ سه شنبه 1392/08/14 ] [ 12:12 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نامه 2 چرا تو؟؟؟

چرا تنها تو؟

چرا تنها تو از میان زنان؟

چرا تنها تو از میان زنان هندسه حیات مرا برهم میریزی

پا برهنه به دنیای کوچکم وارد میشوی

در را میبندی و من اعتراضی نمی کنم

چرا تنها تو را دوست می دارم و میخواهم ؟

میگذارم بر مژه هایم بنشینی

ورق بازی کنی

و اعتراض نمی کنم ؟

چرا زمان را خط باطل میزنی

و هر حرکتی را به سکون وا میداری؟

تمام زنان را میکشی در درون من و اعتراض نمی کنم

چرا از میان زنان کلید شهر مطلایم را به تو میدهم؟

شهری که دروازه هایش بر هر ماجرا جویی بسته است

و هیچ زنی

پرچم سفید را بر برج هایش را ندیده

به سربازان دستور میدهم

با مارش به استقبالت بیایند

و مقابل چشم تمام ساکنان

در میان اوای ناقوس ها با تو عهد می بندم

شاهزاده تمام زندگی من!!!

 

 

[ سه شنبه 1392/08/07 ] [ 18:16 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نامه 1

وقتی خدا زنان را میان مردان قسمت کرد

و تورا به من داد

احساس کردم

به من شراب داده و به دیگران گندم

به من جامه ای از حریر داده و

به دیگران پنبه ای

به من گل داده و به دیگران شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تورا به من شناساند گفتم نامه ای برایش خواهم نوشت

بر برگ های ابی و در پاکتی ابی

میخاستم به خاطر انتخابش از او تشکر کنم

او انگونه که می گویند هیچ نامه ای را قبول نمی کند جز نامه عشق

وقتی جواب گرفتمو برگشتم تا تورا مانند گلی در دست بگیرم

به دستان خدا بوسه زدم بوسیدم ماه را وستاره ها را

کوه و دشت را بال پرندگان و ابر های عظیم را

و ابر هایی را که هنوز به مدرسه میرفتند

بوسیدم جزایر کوچک نقشه و جزایری که از حافظه نقشه جا افتاده بودند

بوسیدم شانه مو و اینه تورا

و کبوتران سفیدی که جهاز عروسیت را بر بال های خود میبردند

 

 

 

 

[ سه شنبه 1392/08/07 ] [ 18:6 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نامه 1

وقتی خدا زنان را میان مردان قسمت کرد

و تورا به من داد

احساس کردم

به من شراب داده و به دیگران گندم

به من جامه ای از حریر داده و

به دیگران پنبه ای

به من گل داده و به دیگران شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تورا به من شناساند گفتم نامه ای برایش خواهم نوشت

بر برگ های ابی و در پاکتی ابی

میخاستم به خاطر انتخابش از او تشکر کنم

او انگونه که می گویند هیچ نامه ای را قبول نمی کند جز نامه عشق

وقتی جواب گرفتمو برگشتم تا تورا مانند گلی در دست بگیرم

به دستان خدا بوسه زدم بوسیدم ماه را وستاره ها را

کوه و دشت را بال پرندگان و ابر های عظیم را

و ابر هایی را که هنوز به مدرسه میرفتند

بوسیدم جزایر کوچک نقشه و جزایری که از حافظه نقشه جا افتاده بودند

بوسیدم شانه مو و اینه تورا

و کبوتران سفیدی که جهاز عروسیت را بر بال های خود میبردند

 

 

 

 

[ سه شنبه 1392/08/07 ] [ 18:6 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

باران...

دارد باران مي‌بارد

هوا دو نفره شده است

ولي ما بي‌هميم

تو تنها خوابيده‌اي

بي‌من

من تنها بيدار مانده‌ام

بي‌تو

بگو باران بند نيايد

يك چتر

براي يك شهر كافيست...

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:38 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:29 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

نبار باران زمين جاي قشنگي نيست...

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:28 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:26 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

جای خالی...

 

این فصل...

فصل من است....

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:23 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

چشمان مرجانیت...

امشب این پنجره را
می بندم

و به مهتاب خبر خواهم داد
امشب از فکر و خیالم برود
...

پرده را خوب بکش
تا نبید سحر این لحظه ما
و نسیمی نوزد بر تن تب کرده ما

عرق شرم نشست
دو سه جامی ز لبت خواهم خورد

مست بیرون زده
از گوشه این میکده سرخ لبت

دل به دریا که زدم ، دست من گیر ببر
سوی آن صخره مرجانی چشمان خودت

آتشی روشن کن در برم خوب برقص
بزن آتش به تن پر شررم

امشب این پنجره را
می بندم

و به آن صخره مرجانی
چشمان تو دل می بندم
امشب این پنجره را
می بندم

و به مهتاب خبر خواهم داد
امشب از فکر و خیالم برود
...

پرده را خوب بکش
تا نبید سحر این لحظه ما
و نسیمی نوزد بر تن تب کرده ما

عرق شرم نشست
دو سه جامی ز لبت خواهم خورد

مست بیرون زده
از گوشه این میکده سرخ لبت

دل به دریا که زدم ، دست من گیر ببر
سوی آن صخره مرجانی چشمان خودت

آتشی روشن کن در برم خوب برقص
بزن آتش به تن پر شررم

امشب این پنجره را
می بندم

و به آن صخره مرجانی
چشمان تو دل می بندم

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:14 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

دیکتاتور...

سیگار بعدی را روشن می کنم

کامی از لبش می گیرم

به جای لبهایی که چندیست نبوسیده ام !

انگشتانم بوی تند سیگار می گیرند

همان انگشتانی که همچون باد

جنگل موهای تو را نوازش می کردند ،

دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده

دود سیگار است و بس !

سیگارم که به آخر میرسد

لبم را می سوزاند مانند بوسه ای

که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ...!

دیکتاتور تویی و آغوشت ،

که هر بار مرا تسلیم می کند !!!

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:12 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

[ دوشنبه 1392/02/16 ] [ 12:50 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]

پا برهنه

اینجا صدای پا زیاد میشنوم. اما...

هیچکدام تو نیستی...

دلم خوش کرده خودش را به این فکر

که شاید پابرهنه می آیی...



 

[ دوشنبه 1392/02/16 ] [ 12:47 ] [ پژمان و فروغ ] [ ]