X
تبلیغات
...هر روز پاییزه

...هر روز پاییزه

تو را من بی نهایت دوست دارم


















+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/16ساعت 12:50 توسط پژمان بيدار و فروغ |


اینجا صدای پا زیاد میشنوم. اما...

هیچکدام تو نیستی...

دلم خوش کرده خودش را به این فکر

که شاید پابرهنه می آیی...



 



+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/16ساعت 12:47 توسط پژمان بيدار و فروغ |


خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش عزیز است

لعنت بر این خود ازار سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را با اره ای بریدند

چپ پاچه های شلوار سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام

این مرده کفن خوار سیگار پشت سیگار

ترسیده لاله گوش با جیغ های زنگی

شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار

مردم از این رهایی در کوچه های بن بست

انگارها نه انگار سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار

در لا به لای هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال انکار سیگار پشت سیگار

عکس تو بودو قصه قاب تو بودو انکار

کوبیدمش به دیوار سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم این شکوه ها قدیمیست

تسلیم اصل تکرار سیگار پشت سیگار

کاسه و شعرو سیگار در استکانی از چای

هاجندو واج انگار سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمیست گاهی نمینویسد

این مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار

 



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/10/25ساعت 2:13 توسط پژمان بيدار و فروغ |


خانه ات زيباست

نقش هايت همه سحرانگيز است

پرده هايت همه از جنس حرير

خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست

جاي ماندن هم نيست

بايد از كوچه گذشت

به خيابان پيوست

و  تكاپوي كنان

عشق را  بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد

عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست

*****

تن تماميت زيبايي پيراهن نيست

مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند

و اگر ميخواهيم روزهامان

همه با شبهامان

طرحي از عاطفه با هم ريزند

گاهگاهي بايد

به سر سفرهء دل بنشينيم

قرص ناني بخوريم

از سر سفرهء عشق

گامهامان بايد

همهء فاصله ها را امروز

كوتاه كنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دري بگشايد

دري از عشق به باغ گل سرخ

"و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم



+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 12:48 توسط پژمان بيدار و فروغ |




+ نوشته شده در شنبه 1391/07/29ساعت 15:12 توسط پژمان بيدار و فروغ |


خانه ات زيباست

نقش هايت همه سحرانگيز است

پرده هايت همه از جنس حرير

خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست

جاي ماندن هم نيست

بايد از كوچه گذشت

به خيابان پيوست

و  تكاپوي كنان

عشق را  بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد

عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست

*****

تن تماميت زيبايي پيراهن نيست

مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند

و اگر ميخواهيم روزهامان

همه با شبهامان

طرحي از عاطفه با هم ريزند

گاهگاهي بايد

به سر سفرهء دل بنشينيم

قرص ناني بخوريم

از سر سفرهء عشق

گامهامان بايد

همهء فاصله ها را امروز

كوتاه كنند

و سر انگشت تفاهم هر روز

نقب در نقب دري بگشايد

دري از عشق به باغ گل سرخ

"و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم



+ نوشته شده در شنبه 1391/07/29ساعت 15:5 توسط پژمان بيدار و فروغ |


پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم....

 



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/06/13ساعت 12:3 توسط پژمان بيدار و فروغ |


وضع ما در گردش دوران چه فرقی میکند ؟

زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی میکند؟

ماهیان روی خاک ماهیان توی اب ...

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی میکند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا انجاچه فرقی میکند

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من یا خیابان ها چه فرق میکند

مثل سنگی زیر اب از خویش میپرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا امروز با فردا چه فرقی میکند؟

 



+ نوشته شده در سه شنبه 1391/05/10ساعت 20:22 توسط پژمان بيدار و فروغ |


من در این نقطه از بلا تکلیفی

در کش و قوس خیال جان کاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده براین راه کبود

میروم در پی تو...

سالها امدو رفت بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن....

سفر چلچله ها...

کوچ برف از سر کوهسار بلند....

کوچ هر فصلی را....

لیک یاد تو از دل من کوچ نکرد....

 



+ نوشته شده در سه شنبه 1391/05/10ساعت 20:16 توسط پژمان بيدار و فروغ |


من زنده نیستم به تمام دلیل ها

بیهوده اند نذرو دعاهاو دخیل ها

من مرده ام بروی سر و چشم و گردنم

هی خاک پشت خاک بریزید بیلها

فریاد میزنی که مرا ... دوست ناگهان

گم میشود صدای تو در قال و قیل ها

دستت نمیرسد به بهاری که هک شده است

روزی به قامت سرد فسیل ها

موسای چشم مرا اب برده است

هی ذل نزن بر چشم عذا دار نیل ها

تو اولین ستاره دنباله دارو من

نسلی که منقرض شده در بین ایل ها

باید پیاده راهی هندوستان شویم

یادی نمیکنند از این خطه فیلها

 

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه 1391/05/10ساعت 20:11 توسط پژمان بيدار و فروغ |


بی تو مهتاب شبی باز ان کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه کهبودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطرصد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت



+ نوشته شده در یکشنبه 1391/04/25ساعت 12:10 توسط پژمان بيدار و فروغ |


 

دختری که برای به دست اوردن تو تنش را به تو هدیه میکند فاحشه نیست و

دختری که برای به دست  اوردن تو تنش را از تو دریغ میکند باکره نیست

 من به پاک بودن قلب فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم

قلب فاحشه در حسرت عشق ابراز نشده است

و ذهن باکره ها اسیر موجی از غرایز ابراز نشده...

 

دکتر علی شریعتی



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 14:38 توسط پژمان بيدار و فروغ |


دختری پشت یک هزار تومانی نوشته بود:

یک شب پدرم برای همین پولی که در دست شماست مرا به صاحب خانیمان فروخت...

دوس دارم در شب اول قبرم از خدا بپرسم چقدر میخاهد تا بگذارد بپرسم چرا؟



+ نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 14:34 توسط پژمان بيدار و فروغ |





+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 1:30 توسط پژمان بيدار و فروغ |





+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 1:28 توسط پژمان بيدار و فروغ |





+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 1:28 توسط پژمان بيدار و فروغ |



مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف شیرین هوش شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله‌ی دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکسته سازم ز گذشته‌های شیرین
چه ترانه‌های‌ه محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را
غم یار بی‌خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد



+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 21:45 توسط پژمان بيدار و فروغ |



در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم



+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 21:44 توسط پژمان بيدار و فروغ |


نگر دگر بسوی من چه میکنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از ان فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ ان میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو.. برو.. به سوی دیگری مرا چه غم

تو افتابی.. او زمین ... من اسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز به روی شانه ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 اگر به بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 15:15 توسط پژمان بيدار و فروغ |



تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم

تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!



+ نوشته شده در شنبه 1390/09/19ساعت 10:12 توسط پژمان بيدار و فروغ |

















قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس